برای تو که ديگر نيستی
از بچگی حسرت چيزی نداشتم
تمام هم سن و سالهايم دلم ميخواست
جای من بودند
چون تو بودی و نميگداشتی جای خالی خيلی چيزها را بفهمم
هيچ وقت يادم نمي آيد اشيا ويترين
مغازه ها را با حسرت نگاه کنم چون تو بودی
ميدانم که اينها را خوب يادت
هست منم يادم هست تمام روزهايي که برايم
قصه ميخواندی
نوار صدای بچگی ام را که گوش ميدهم
چشمانم را محکم ميبندم تا تو را هم ببينم
يادت هست بچه های فاميل را وقتی که
پيششان بودی لحظه ای از تو دور نميشدند
اما تو برای من حس ديگری بودی مگر
ميشود يادمان برود
کی فکرش را ميکرد آن روزها که شايد
تو ديگر نباشی و تمام حسرتها را به دلم بگذاری
برعکس آن روزها فکر نميکنم ديگر کسی بخواهد جای من باشد
برعکس آن روزها اشيا ويترين مغازه
ها رو با حسرت نگاه ميکنم
چيزهای زيادی هست که حسرتش بر دلم
مانده
برعکس آن روزها ديگر نميتوانم هر چه
خواستم داشته باشم
چون تو نيستی.درکش را ندارم ديگر
ندارم
اين روزها به تو احتياج دارم بايد
چه کنم
به من بگو.تو که آن روزها به همه
کمک ميکردی ميدانم که دوست نداشتی کسی بفهمد
اما وقتی تو رفتی کسی به من کمکي
نکرد کسی حسرتهای دلم را پاک نکرد
بگو من اين روزها چه کار کنم چه کار
کنم که خيلی چيزها تمام شده من تمام شدم
کاش بودی تا ديگر حسرت چيزی بر دلم
نمي ماند
پ.ن:کمک کمک کمک