تبليغاتX
يادداشتهاي يک شبه دختر
   
يادداشتهاي يک شبه دختر
 
 
موضوعات

جامعه شناسی

موسیقی

شل سیلور ستاین

شخصی

____________________
آرشيو مطالب

88/08/01 - 88/08/30

88/07/01 - 88/07/30

88/06/01 - 88/06/31

88/05/01 - 88/05/31

88/04/01 - 88/04/31

88/03/01 - 88/03/31

88/02/01 - 88/02/31

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30

87/11/01 - 87/11/30

87/10/01 - 87/10/30

87/09/01 - 87/09/30

87/08/01 - 87/08/30

87/07/01 - 87/07/30

87/06/01 - 87/06/31

87/05/01 - 87/05/31

87/03/01 - 87/03/31

87/02/01 - 87/02/31

87/01/01 - 87/01/31

86/12/01 - 86/12/29

86/11/01 - 86/11/30

86/10/01 - 86/10/30

86/08/01 - 86/08/30

86/07/01 - 86/07/30

86/06/01 - 86/06/31

86/05/01 - 86/05/31

86/01/01 - 86/01/31

85/12/01 - 85/12/29

85/11/01 - 85/11/30

85/10/01 - 85/10/30

____________________
مطالب اخير

نامه شصت و پنجم

نامه شصت و چهارم

نامه شصت وسوم

نامه شصت و دوم

نامه شصت و یکم

نامه شصتم

نامه پنجاه و نهم

نامه پنجاه و هشتم

نامه پنجاه و هفتم

نامه پنجاه و ششم

____________________
نويسندگان

mina

مینا

____________________
پیوند ها

زهره خانم

نوشته های یحی مزارعی

dreams

phil collins

نوشته های رضا اسکندری

نوشته های مهدی خسروی

نوشته های رز

ویارهای پسری آبستن

یادداشتهای منیرو روانی پور

یادداشتهای یک انسان ریخت

نوشته های محمد رضا حسینی

نوشته های عباس واحدی

انجمن علمی علوم اجتماعی دانشگاه شهید باهنر کرمان

نوشته هاي ليمو بانو

نوشته های جیکو

من و دوست جونم

روزهای یک دختر

و اما من

نوشته های رها

آیدین نیکخواه بهرامی

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

جمعه هشتم آبان 1388

نامه شصت و پنجم

خداوندگارا مگر چه قدر صبوری و شکیبایی و پایداری از من انتظار داری

آزمون در پی آزمون گرفتاری

من هم درهم شکسته و کوفته ام از پای افتاده و فرسوده ام

خداوندگارا تا کجا مرا تاب مقاومت است

خدایا برگیر برخی از این مشکلات و رنجهای آزار دهنده را از دوشهای من

باور کن که بسیار خسته ام بسیار دویده ام

دیگر توش و توانی به جای نمانده تا ایستادگی کنم

پ.ن: خداوندم عیسی مسیح   سرم را روی شانه هایت میگذارم مرا از روی زمین برگیر

 
 

سه شنبه پنجم آبان 1388

نامه شصت و چهارم

گاهی وقت توی زندگی آدما لحظه ای به وجود میاد مثل وقتی که يک نفر رو دوست دارن

مثل وقتی که دلشون خیلی براش تنگ میشه

حاضرن همه هستی شون رو بدن تا بتونن درست راس همون لحظه دلتنگی اون فرد رو ببینن

گاهی وقتا آدما خیلی از هم فاصله دارن مثل هزار سال نوری

این جور وقتا حاضرن همه هستی شون رو بدن تا برای یک لحظه نزدیک هم باشن

و زمان متوقف بشه

فقط میخوام بدونی که که اینها همیشه های زندگی منه

پ.ن:به اندازه هزار سال نوری دور نیستم


 
 

دوشنبه چهارم آبان 1388

نامه شصت وسوم

شروع یا پایان

نمیدانم

خیلی وقت است که  محکم نگهش داشته ام فکر میکنم کمی خطرناک باشد


دلم میخواهد بگویم اما میترسم.مثل هیجان روزهایی که میخواستم به بهانه ای با تو حرف بزنم اما نمیدانستم 


چه بگویم.بعدش را نمیتوانم پیش بینی کنم.نکند همه چیز تمام شود آن وقت من میمانم و حسرت اینکه

چرا گفتم.اما دلم میخواهد بدانی

باید فکری کنیم هر چه زودتر

دیگر نمیتوانم تحمل بکنم

پ.ن:باید فکری کرد



 
 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

نامه شصت و دوم

ایستگاه خالی است

قطار رفته است

تو رفته ای

اما من همچنان منتظر ایستاده ام

و به نردهای ایستگاه خالی تکیه کرده ام

من چه قدر ساده ام

که سالهای سال در انتظار تو

در کنار این نرده ها ایستاده ام

این آخرین قطاری بود که رفت

من هنوز در این ایستگاه رفته منتظرم

بدون اینکه چمدانی داشته باشم

بدون حتی اینکه خبری داشته باشم

پ.ن:چه ساده ام من که مدتها بی خبرم..........................

 
 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

نامه شصت و یکم

امروز کیفم را وسط اتاق خالی کردم یک مشت کتاب،خودکار و ماژیک های رنگی کف اتاق ولو شدند احساس کردم 

باید چیز دیگری هم باشد لای تمام کتابهایم را گشتم باید همین جاها باشد خودم گذاشتمش یادم است خیلی

خوب یادم است شاید اصلا یادم رفته که با خودم بیارمش.نمیدانم چرا هیچ وقت نتوانستم جایش را حفظ کنم.

بهتر است از خودت بپرسم.نشانی تو را هم گم کرده ام،نه گم نکرده ام،با خودت نشانی ات را  هم بردی

ترسیدی که راه را یاد بگیرم،محکم پیشت بنشینم و از جایم تکان نخورم.یا شاید هم بیابیم و یک یادگاری کوچک

ازت بگیرم.میدانی از تو هیچ یادگاری ندارم حتی یک مداد کوچک.خب کارهای مهمتر از یادگاری دادن به من هم

داشته ای،کارهایی بزرگتر از من.شاید هم آنقدرها بزرگ نشده ام که بتوانم بفهمم

پ.ن:میدانم جایی همین نزدیکی هاست باید بروم پیدایش کنم بدون نشانی


 
 

چهارشنبه هشتم مهر 1388

نامه شصتم


برای تو که ديگر نيستی

از بچگی حسرت چيزی نداشتم

تمام هم سن و سالهايم دلم ميخواست جای من بودند

چون تو بودی  و نميگداشتی جای خالی خيلی چيزها را بفهمم

هيچ وقت يادم نمي آيد اشيا ويترين مغازه ها را  با حسرت نگاه کنم چون تو بودی

ميدانم که اينها را خوب يادت هست  منم يادم هست تمام روزهايي که برايم قصه ميخواندی

نوار صدای بچگی ام را که گوش ميدهم چشمانم را محکم ميبندم تا تو را هم ببينم

يادت هست بچه های فاميل را وقتی که پيششان بودی لحظه ای از تو دور نميشدند

اما تو برای من حس ديگری بودی مگر ميشود يادمان برود

کی فکرش را ميکرد آن روزها که شايد تو ديگر نباشی و تمام حسرتها را به دلم بگذاری

برعکس آن روزها  فکر نميکنم ديگر کسی بخواهد جای من باشد

برعکس آن روزها اشيا ويترين مغازه ها رو با حسرت نگاه ميکنم

چيزهای زيادی هست که حسرتش بر دلم مانده

برعکس آن روزها ديگر نميتوانم هر چه خواستم داشته باشم

چون تو نيستی.درکش را ندارم ديگر ندارم

اين روزها به تو احتياج دارم بايد چه کنم

به من بگو.تو که آن روزها به همه کمک ميکردی ميدانم که دوست نداشتی کسی بفهمد

اما وقتی تو رفتی کسی به من کمکي نکرد کسی حسرتهای دلم را پاک نکرد

بگو من اين روزها چه کار کنم چه کار کنم که خيلی چيزها تمام شده من تمام شدم

کاش بودی تا ديگر حسرت چيزی بر دلم نمي ماند

پ.ن:کمک کمک کمک

 

 
 

پنجشنبه دوم مهر 1388

نامه پنجاه و نهم


برای تو که این روزها از زندگیت راضی نیستی

از اين روزهای شلوغ که بگذرم

شايد بتوانم،شايد بتوانم چيزی بگويم که خوشحالت کنم

اصلا چمدانم را ميبندم مي آيم آنجا

بگذار بشمارم بيبينم چه قدر راه است

از تعداد انگشتان دستم بيشتر است اشکالی ندارد

تمام راه را تند تند مي آيم  و سعی ميکنم خسته نشوم

فقط بايد صبور بود و اميدوار  مثل اين روزهای من

و فکر فاصله ها را از سر بيرون کرد

هنوز هم ميتوانيم خورشيدها را بشماريم

پ.ن:بايد از اين روزها شلوغ بگذرم


 
 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

نامه پنجاه و هشتم

پنجره اتاقم باز است صدای بازی کودکانی را میشنوم تنها بازی من این روزها پازلی است که در اتاق کوچک پهن

کردم.چه قدر دلم میخواهد مثل آنها بازی کنم داد بزنم و بدوم.نمیتوانم دیگر بیشتر از این وانمود کنم

نمیتوانم بیشتر از این محکم باشم.کاری از دستم بر نمی آید....

این روزها همه چیز مثل کامواهایی که گاهی سعی میکردم ببافم اما هی به هم گره میخورد.از اینکه اس ام اس

بی موقع می زنم میخواهم مطمئن بشوم این روزهایم را شاید درک کنی نمیدانم.

باز هم لنگ میزند باز هم..................



پ.ن:مطمئن نیستم کسی در بازی راهم دهد

 
 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

نامه پنجاه و هفتم

يک جايش لنگ ميزند هر چه قدر که دلم از اينجا رفتن،کندن و تنهايی مردن بخواهد باز هم آخرش که نميتوانم به

خودم دروغ بگويم نميشود نگويم که کسی هست در وجودم که گاهی دلش ميخواهد کسی حواسش به من باشد

روزهايي که محکم ايستادن برايم سخت است رهايم نميکند به حال خودم که مهربانی اش هيچ وقت کمرنگ

نميشود. ميخواستم به خودم دروغ بگويم اما نتوانستم(نميخواستم اينها را بگويم.......................) اما اين روزهايم

بوی پاييز است.رنگ صدای تلفنی است که ديگر زنگ نميخورد. اين روزهايم خيالم راحت است که تا چند سال آينده

کتاب برای خواندن دارم اين روزهايم خيالم راحت است وقت کم نمي آورم خيالم راحت است که ديگر جايي ندارم و

سراغی ازم نميگيرند ، نميدانم آخرش چه ميشود

پ.ن: خيلی چيزها رو نميفهمم چه خوب!!!!!!

 
 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

نامه پنجاه و ششم

این پست شاید با پست های قبلی فرق بکنه

هنوز توی شوکم

مرگ بازم اومد سراغ کسی که اصلا انتظار نداشتم

مرگ رو نمیتونم هیچ جور توجیه کنم

این اتفاق رو نمیتونم هیچ جور توجیه کنم

نمیتونم باور کنم

چرا همیشه خوبها زود میرن

نمیدونم  چیکار باید بکنم

دلم پر از غصه است

امیدوارم بتونم بفهمم

پ.ن:؟؟؟؟؟؟؟؟


 
 

Weblog Themes By Pars Theme