مهم نيست که امروز خيلی تنها هستی و
کسی احوالت را نميگيرد بايد محکم باشی و مطئن باشی که فردا حتما ين تنهايی فرار
ميکند
اگر هم فردا نرود حتما پس فردا فرار ميکند.
چون ممکن است پسون فرداها کسی کاری
داشته باشد که فقط تو بتوانی انجامش بدهی آنوقت حتما از تنهايی درت ميارد!
سکانس2
وقتی که درست تمرکز گرفته ای و داری
کارت را انجام ميدهی.در اتاقت با شدت باز ميشود و يکی از همکارانت وارد ميشود
و حرفهای الکی را شروع ميکند به
گفتن و با اينکه تمام تلاشت را ميکن که به او بفهمانی که علاقه ای به شنيدن نداری
و انبوهی کار سرت ريخته،
اما او همچنان ادامه ميدهد.تو بايد
احترام بگذاری و به روی خودت نياوری!
سکانس3
خب زندگی اينجوری است ديگر.به خاطر اعضای خانواده ات مجبوری يک سری آدم را تحمل کنی
که هيچ سنخيتی با تو ندارند
چون اگر اينکار را نکنی جنگ شروع
خواهد شد تو هم که از جنگخوشت نمی
آيد.دنيا که زير و رو نميشود اگر تو خودت نباشی و مدام به ميل ديگران رفتار کنی؟
سکانس 4
دلت ميخواهد با تمام وجود تقويم روی
ميزت را به دورترين نقطه پرتاب کنی تا اينقدر مجبور نباشی تمام مناسبتها وقرارهای کاری را يادت باشد و اگر يک بار فراموش
کردی چنان نگاهت کنند که انگار....................